زين العابدين شيروانى
553
بستان السياحه ( فارسي )
درويشى دانشمند و عارفى پايه بلند بود و از فضائل انسانى او هرچه كويم بيش مىنمود و در صحبت دل از بيكانه و خويش مىربود روزى فقير عرض نمود كه اكر دمى نظر مرحمت بر اين فقير اندازى و از الطاف نصايح بنده را مفتخر و سرافراز سازى از عواطف حضرت تو بديع نخواهد بود در جواب فرمود كه حقّ جلّ و علا چشم بينا و كوش شنوا كرامت كند كه تمامت عالم پند و نصيحت است و آنچه مشاهده مىشود همكى عبرت و نيز آنچه آدمى ادراك نمايد و عقل انسان او را درك فرمايد از معقولات و محسوسات زمرهء انبياء و اوصياء و اولياء بيان كردهاند و فرقه علماء و عرفاء و حكماء بتقرير آوردهاند و محققانى كه در هر كيش و ملّت بودهاند از حسن و قبح و نيك و بد بيان نمودهاند و دانشمند اينكه در هر مذهب و روش كذشتهاند آنچه بفكر و خيال آيد همه را نوشتهاند شعر حريفان بادها خوردند و رفتند * تهى ميخانهها كردند و رفتند پس در اين حال آنجا كه عيانست چه حاجت به بيانست فقير معروض داشت كه طرفه معانى بيان نمودى و عجب عقدهء به ناخن تقرير كشودى سخن همين و كلام متين است ليكن هركاه معشوق خود را بيارايد و هروقتى به زيورى و لباسى درآيد و در كسوت خاص جلوه نمايد و نوع ديكر عشوه نموده روى كشايد هرآينه در نظر عاشق جلوه ديكر كند و حسن ديكر نمايد و جمال ديكر بيند و چيز ديكر مشاهده كند و اكر عاشق معشوق را چندين نام كذارد و هريك را جداكانه بر زبان آرد كاه ماه و كاهى خورشيد و كاهى ستاره و كاهى ناهيد كويد و كاهى پرى و كاهى حور و كاهى جان و كاهى جانان و كاهى دلبر و كاهى دلدار و كاهى بت و كاهى لعبت نام كند و كاهى شاهد و دلآرا و كاهى ساقى و دلربا خواند و هريك از اين نامها لذّتى ديكر برد و ذوقى ديكر چشد و راحتى ديكر بخشد و خطّى ديكر كند و سرورى ديكر يابد و هريك از اين اسامى كه در اوّل شنود مفهومى ديكر داند اكرچه در حقيقت همان معشوقست كه به چندين نامها و جامها درآمده و به چندين لباسها و كسوتها برآمده و در هرجائى به اسمى موسوم شده و در هر مقامى نامى پيدا كرده بيت ديدهء بايد كه باشد شهشناس * تا شناسد شاه را در هر لباس پس در اين ولا اكر موعظت چند بيان نمائى و به آويزهء پند كوش دل بيارائى از عواطف عارفانه حضرت تو بعيد نباشد چون نظم سخن بدينجا كشيد زبان معرفت ترجمان كشوده نصيحت را بدينكونه ادا كردانيد كه هركس از دام نفس بجهد هرآينه از بليّات جهان برهد و هر بلائى كه آدمى را پيش آيد همكى از نفس كافركيش زايد زيرا كه چون نفس آرزو و تمنّا كند و در پى آن آرزو و تمنّا چندان برود كه هزار كونه رنج و بلا روى نمايد اكرچه خيال آن آرزو و تمنّا زحمتى ديكر و بلائى ديكر است كفتم اى جان جهان و جهان جان اشخاص چند ديده مىشود كه از دام نفس جسته و به ياد حق پيوستهاند ايشان را چندين انواع رنج و عناد زحمت و بلا زياده است آن را سبب چيست و در اين چه سرّيست در جواب فرمود كه آنچه از زحمت و بلا بر انبياء و اولياء و امثال آنها نازل مىشود در حقيقت آن بلا نيست بلكه نمود پى بود و بود پى وجودى است كه جهت آزمايش و امتحان مدّعيان و منافقان در نظر مىآيد و در چشم غافلان و جاهلان چنان مىنمايد كه تا مرد از نامرد و اهل سرخ و زرد تميز يابد و هركسى بوادى خودپسندى و خودستائى نشتابد مثنوى كر نبودى امتحان هر بدى * هر مخنّث در دغا رستم شدى مكر تو بازى توبيخى نديدهء و يا آن حكايت نشنيده فقير عرض نمود كه بيان فرما حكايت فرمود اى درويش اين حكايت كوش كن و از اين قصه حصه فراكير كه عادت تركان چنين باشد كه چون غريبى بديار ايشان وارد شود مراسم غريبنوازى بجاى آورند و از قواعد مهماندارى چيزى فرونكذارند و چون رشتهء الفت محكم و بنياد محبّت مستحكم كردد و آن غريب اظهار جرات و جلادت نمايد جهة امتحان او بطريق شعبده چند كس را متّهم بدزدى كرده و كناه بر آنها لازم آورده در حضور آنكس بكشند آنكاه آن غريب را مخاطب ساخته كويند كه چون اين امر در حضور تو صدور يافته است و شايد از تو راز ما آشكار شود و موجب قتل ما كردد همان بهتر كه ترا بياران رسانيم و خود را از دغدغه و تردّد برهانيم اكر آنكس فى الواقع مردى و شجاعت دارد حركات ايشان را هيچ پندارد و كلمات ايشان را واهى شمارد و اكر از آن كار هراسى بردارد و خوف كند بر همكنان معلوم شود كه مدّعى است و در آن مردى نيست پس زحمت و بلا را نسبت به مقرّبان دركاه همين قسم پندار و رنج و عناى دوستان خدا را بر اينكونه انكار مثنوى مرد حق را چون ببينى اى پسر * تو كماندارى برو نار بشر او درخت موسى است و پرضياء * نور خوان نارش مخوان بارى بيا شكل شعله نور پاكساز دار * حاضران را نور و دوران را چه نار